تبليغاتX
❤❤(●̮̮̃•̃) B@D BOOy (●̮̮̃•̃)❤❤


❤❤(●̮̮̃•̃) B@D BOOy (●̮̮̃•̃)❤❤

کلبه تفریحی و سرگرمی

داستان بسیار زیبای شاخه گل خشکیده

داستان بسیار زیبای شاخه گل خشکیده

http://s2.picofile.com/file/7290664943/mohsen.jpg

داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ،
خواندنی و جذاب !! پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی
داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است !!
حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید !!


ادامــﮧ حرفامـــ
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 0:9نویسندهـ محمد | |
داستان سوتفاهم عاشقانه به نام اگر کمی زودتر

داستان سوتفاهم عاشقانه به نام اگر کمی زودتر

ورود به آرشیو داستان عاشقانه

http://s1.picofile.com/file/7310608488/dasta.jpg

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد.

.

متن کامل داستان در ادامه مطلب


ادامــﮧ حرفامـــ
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 0:2نویسندهـ محمد | |
گفتم نیا....

گفتم نیا....

جلو نیا... گفتم نیا...! به خدا جیغ می‌کشم مامان اینا بیان!... برو عقب!

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 23:52نویسندهـ محمد | |
مسئولین دانشگاه

رده بندی مسئولین دانشگاه



ضمن عرض پوزش از تمامی مسئولین دانشگاه
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 23:50نویسندهـ محمد | |
شمام با باباتون این بساطو دارید؟!!!
 
 
شمام با باباتون این بساطو دارید؟!!!
ساعت 17 : BBC
ساعت 18 : VOA
ساعت 19 : BBC
ساعت 20 : شبکه خبر
... ساعت 20/30 : اخبار بیست و سی-شبکه 2
ساعت 21 : BBC
ساعت 22 : اخبار شبانگاهی-شبکه 3
ساعت 23 : BBC 
ساعت 23/30 : اون تلویزیونُ خاموش کن یه کله روشنه!

د لا مصب آخه من چی ؟ منم آدمم میخوای برناممو نیگا کنم
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 23:49نویسندهـ محمد | |
عید

عید

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوسـت جونیای من !

خوفین؟ خوشین؟ سلامتین؟

اخ جوووووووووووووووووووون..............مدرسه ها تعطیل شد.........هورااااااااااااااااااااا!

پسـ بـه همه خوش میگذره... dance3.gif

حتما همه اتاق ها خوشمل شدن....... 

منو نیگا کنین..................لباس های عیدمه.........

خوشمل شدم.....یانه!  می دونم خوشمل شدم.....

امیدوارم که سال ۹۱  سال خوفی براتون باشه................. 

جمعه چهارم فروردین 1391 2:35نویسندهـ محمد | |
داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!

داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!   پاتوق دختر پسرای ایروونی+(تبریزی ها)|www.patoogh.tk


ادامــﮧ حرفامـــ
پنجشنبه سوم فروردین 1391 16:9نویسندهـ محمد | |
قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

.دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

پنجشنبه سوم فروردین 1391 15:41نویسندهـ محمد | |
عکس های خودم
برای دیدن عکس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.....



ادامــﮧ حرفامـــ
سه شنبه یکم فروردین 1391 0:29نویسندهـ محمد | |
۲۴ ساعت زندگی دانشجویی !!!

پنجشنبه بیستم بهمن 1390 13:19نویسندهـ محمد | |
قبل و بعد ازدواج

1ـ قبل از ازدواج...

مرد:دیگه نمی تونم منتظر بمونم

زن:می خوای از پیشم بری؟؟

مرد:فکرشم نکن.

زن: منو دوست داری؟

مرد:البته.

زن:تا حالا به من دروغ گفتی؟

مرد:نه

زن:منوبه مسافرت می بری؟

مرد:مرتب.

زن:منو کتک می زنی؟

مرد:به هیچ وجه.

زن:میتونم بهت اعتماد کنم؟

2ـبعد از ازدواج:همین متن رو از پایین به بالا بخونید.

پنجشنبه بیستم بهمن 1390 13:18نویسندهـ محمد | |
یلدا و آخرین آپ قبل از امتحان ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام................خوفییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟

بعد از سال ها آپ کردم......به افتخار خودم..................

راستی باز امتحان ها شروع شد و بدبختی به دنبالش.........ممن تا بعد از امکتحان ها آپ نمی کنم

خب براتون برای شب یلدا عکس های خواننده مورد علاقم رو گذاشتم............

 

 

 

 

 

بای...............بای..............

چهارشنبه سی ام آذر 1390 16:57نویسندهـ محمد | |
پـَـــ نــه پـَـــ

پـَـــ نــه پـَـــ

رفتم در خونه رفيقم ...

از پشت آيفون ميگه ... تنهايی؟

پَ نه پَ ، خونه محاصره ست ... بهتره خودتو تسليم كنی

*************************
رفتم دندونپزشکی به دکتره میگم آقای دکتر این دندون عقلم کج دراومده ... اومدم حسابشو برسی!
دکتره میگه یعنی میگی بکشمش؟!
پَ نه پَ ، گفتم دکتری ، یکم نصیحتش کنی بلکه به راه راست هدایت شه!!!!

*************************

رفتم به همسایه مون می گم تخم مرغ داری؟
می گه می خوای غذا درست کنی؟
پَ نه پَ ، می خوام بخوابم روشون تا جوجه بشن بفهمم مادر بودن چه حسی داره!!

*************************

با دوستم رفتیم بام تهران ... یه یارو تو بانجی جامپینگ داشت بالا پایین میرفت ...
دوستم میگه اگه این کش پاره بشه می خوره زمین داغون می شه؟

پَ نه پَ، می خوره زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره ...

*************************

اومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک!
میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!
میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟! میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدی !!!

*************************

می خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم شمارشو یادم نمیومد به گوشی نیگا می کردم شاید یادم بیاد. بعد خواهرم اومده میگه می خوای زنگ بزنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ با تلفن مسابقه زل زدن گذاشتیم ببینیم کی کم میاره!

*************************

در آسانسورو باز کرده کوبونده تو سر من از درد اشکم در اومده میگه آخی دردت اومد؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیدم شب جمعه اس به یاد مرده هامون افتادم یه دیده ای تر کردم!!!*************************

دم کوه زنگ زدم به دوست دانشگام میگم بجنب بچه ها همه جمع شدند منتظر توایم!
میگه بچه های خودمون؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بچه های شیرخوارگاه آمنه رو میگم که منتظرند بیای ژانگولر بازی از خودت درآری بخندند

*************************

دوستم دماغشو عمل کرده، یارو بش میگه دوستت بینی عمل کرده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشته مترو سوار میشده لای در گیــــــرکرده!

*************************

میپرسه بازی کیه با کی؟ میگم استقلال تراکتور … میگه لیگ برتره ..میگم پـَـــ نــه پـَـــ مقدماتی یورو ۲۰۱۲ است تیم کم داشتن اومدن از اینجا تیم ببرن

**************************

مهمون اومده خونمون مرغ عشق هامو دیده رو لوستر میگه : مرغ عشقن اینا ؟؟؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ گونه نادری از میمون های بالدارن که فقط در شمال خونه ما رو لوستر زیست میکنن

**************************

رفتیم بلیته کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟ پـَـــ نــه پـَـــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد

**************************

زنگ زدم ۱۱۵، میگه آمبولانس میخواین قربان؟ پـَـــ نــه پـَـــ یه پلیس ۱۱۰ میخوام, بقیش هم آدامس بدین!

*************************

علم بهتر است یا ثروت؟ ثروت! پـَـــ نــه پـَـــ علم؟

چهارشنبه سی ام آذر 1390 16:57نویسندهـ محمد | |
❤❤داستان غم انگیز ❤❤
در کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم  از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
جمعه بیست و دوم مهر 1390 1:21نویسندهـ محمد | |
❤❤داستان عاشقی و رمانتیک ❤❤

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

 وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

شنبه شانزدهم مهر 1390 2:18نویسندهـ محمد | |
❤❤داستان عاشقانه زیبا❤❤
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.عکس عاشقانه
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
جمعه هشتم مهر 1390 1:22نویسندهـ محمد | |
❤❤ناز کردن دخترا❤❤
پسر:سلام عزیزم خوبی

دختر: سلام. ای بد نیستم.

پسر:عزیزم چیکار میکردی؟

دختر:هیچی. کاری داشتی؟

پسر: آره گفتم اگه کاری نداری با هم شام بریم بیرون  یه گشتی هم بزنیم.


دختر:الان، من که نمیتونم بزار واسه بعد

پسر:واسه چی

دختر:خیلی حوصله ندارم الان

پسر:خب حالا پاشو بیا بریم حوصلت میاد

دختر:نه آخه یه جوریم حوصله ندارم اصلا، امروز یوگا نرفتم اعصابم آروم نیست

پسر:باشه پس بمونه واسه بعد

دختر:خب حالا دیگه گفتی میام دیگه
پسر:نه نمیخواد بزار باشه واسه بعد
دختر:نه بیا بریم دیگه الان یه خورده حوصلم اومد
پسر:گفتم که نه ولش کن توام حوصله نداری
دختر:نه آخه اصلا خودم میخواستم بهت زنگ بزنم بگم شب بریم بیرون
پسر:نه بمونه یه شب دیگه خدافظ!!!

پنجشنبه هفتم مهر 1390 3:20نویسندهـ محمد | |
❤❤داستان دختر زيبا و خواستگار پير❤❤
روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.

كشاورز دختر زيبايي داشت كه خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند.
وقتي پيرمرد طمعكار متوجه شد كشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يك معامله كرد و گفت اگر با دختر كشاورز ازدواج كند بدهي او را مي بخشد و دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد
پيرمرد كلاه بردار براي اينكه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت : اصلا يك كاري مي كنيم، من يك سنگريزه سفيد و يك سنگريزه سياه در كيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با چشمان بسته يكي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست كه با من ازدواج كند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما
اگر او حاضر به انجام اين كار نشود بايد پدر به زندان برود.

اين گفت و گو در جلوي خانه كشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر كه چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل كيسه انداخت. ولي چيزي نگفت !
سپس پيرمرد از دخترك خواست كه يكي از آنها را از كيسه بيرون بياورد.
تصور كنيد اگر شما آنجا بوديد چه كار مي كرديد ؟ چه توصيه اي براي آن دختر داشتيد ؟

اگر خوب موقعيت را تجزيه و تحليل كنيد مي بينيد كه سه امكان وجود دارد :

1ـ دختر جوان بايد آن پيشنهاد را رد كند.

2ـ هر دو سنگريزه را در بياورد و نشان دهد كه پيرمرد تقلب كرده است.

3ـ يكي از آن سنگريزه هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج كند تا پدرش به زندان نيفتد.

لحظه اي به اين شرايط فكر كنيد. هدف اين حكايت ارزيابي تفاوت بين تفكر منطقي و تفكري است كه اصطلاحا جنبي ناميده مي شود. معضل اين دختر جوان را نمي توان با تفكر منطقي حل كرد.
به نتايج هر يك از اين سه گزينه فكر كنيد، اگر شما بوديد چه كار مي كرديد ؟!
و اين كاري است كه آن دختر زيرك انجام داد :

بقیه در ادامه .......

مهــــــــرداد

ادامــﮧ حرفامـــ
پنجشنبه هفتم مهر 1390 2:52نویسندهـ محمد | |
❤❤طرح مبارزه با بد حجابی❤❤
 یه طرح دادیم ایشالا مشکلات مملکت حل بشه
 همه خیالشون راحت شه
فقط جلوی خودتون بگیرین نپوکین از خنده
باسرپرستیه(عمو محمود احمدی  نژاد)

 

شنبه دوم مهر 1390 0:49نویسندهـ محمد | |
اسکل واقعی کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسکل واقعی کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
این هم پرنده اسکل قیافه اش را نگاه کنید عین بیشعورهاست بخاطر همین به یه نفر که بیشعوره میگن اسکل.
در خصوصیات این پرنده نوشته که او وقتی برای زمستان غذا جمع آوری میکند محل نگهداری آنها را فراموش میکند و بخاطر همین با مشکل مواجه می شود، یا هنگام خانه سازی فراموش می کند که خانه اش را کجا ساخته است، و اگر از لانه اش بیرون بیاید راه بازگشت را پیدا نمیکند
  
حال مجددا قیافه اش را ببینید... بلاهت از آن می بارد....ولی خیلی بامزه است
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 23:3نویسندهـ محمد | |
گونه شناسی انواع زنان

گونه شناسی انواع زنان!

قبل از هر چیز این مطلب فقط جنبه ی شوخی و طنز دارد!

اگر کسی فکر می کند توهینی به اوشده است همین جا از او عذرخواهی می کنیم.

سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 23:0نویسندهـ محمد | |
❤ ❤شیوه ی درس خواندن دختران❤ ❤
سلام سلام سلام سلام...

اول یه باراون مطلبی که می خوان بخونن رو یه دور می خونن بعدش اونو توی یه ورقه مینویسن

 

بعدش با10/15تا مداد رنگی دور و بر اون مطلب پاک نویس می کنند.

بعد اونو می خونن می بینن بازم هیچی یاد نگرفتند.

بعد از ترس شون که نمرشون پایین نشه3/4بار دیگه میخونن که یه وقت نمرشون کم نشه.جالبه بازم هیچی یاد نمی گیرند

خلاصه این قدرمی خونن تازه می فهمن داره یه چیزی هایی داره حالیش می شه.

بعد 5 ساعت دراتاقشون باز می کنند میان بیرون. فردا سر جلسه امتحان همه جوابارو می نویسن تازه17/18 میشن ادعا می کنن هوششون خوبه.

 بعد ما پسر ها که نیم ساعت بیشتر درس نمی خونیم نمرمون یکی0/5نمره از اونا پایین تره.........البته من با همون نیم ساعت 19 میشم.........

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 23:41نویسندهـ محمد | |
تست مرد شناسی..........

این پست فقط جنبه ی خنده و شوخی دارد هر گونه برداشت سوء ممنوع 

 

هدف خداوند از آفرینش مردها چی بود؟

 

1. هدف خاصی نبود 2. گل اضافی بود

 

3.نسخه آزمایشی بود 4.اصلا کار خدا نبود

 

 

 

 

2 چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟.

 

1.از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند 2.مگه ما روی زمین مرد هم داریم

 

3.وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد

 

 


ادامــﮧ حرفامـــ
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 0:45نویسندهـ محمد | |
10 توصیه یک افسرده!!!!!!!

۱-مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

۲- دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه
از تو.

۳- عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴- ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

۵- بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶- پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷- رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸- دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

۹- انقلاب کردن بی فایده است چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.

۱۰- وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری
.(البته در هر دوحال فحشو میخوری :)

سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 0:35نویسندهـ محمد | |
گفتگو با خدا

خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟


من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد

 


خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است

 


در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟

 

 

 

 


پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟

 


خدا پاسخ داد : كودكيشان


اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند

 


بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند

 


اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند


و بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره سلامتي  خود را به دست

 

 بياورند                                                                          


اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند


و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده


اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند


و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند

 

 


دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت

 


براي مدتي   سكوت كرديم

 


و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

 


مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 


او گفت : بياموزند  كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان

 

 باشد                                                           

 


همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست

 

 داشته باشند

 

 


بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند

 


بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي   در قلب

 

  آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم

 


اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم

 


بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد

 


كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد

 


بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند

 


فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند

 


بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را

 

  متفاوت ببينند

 

 


بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند

 


بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند

 


من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم

 


آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟

 


خداوند لبخند  زد  و  گفت


فقط اينكه  بدانند من اينجا هستم هميشه

پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 23:22نویسندهـ محمد | |
بیا دنبالم کارت دارم
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
حالا بیا دنبالم...

.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.

.
.
بیا نترس من باهاتم...
..
.
.
.
.

.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
بیا پایین تر..
بیا حالا..
..
.
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.

نه بابا سر کاری نیس...
بیا تو
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
یه خبر داغ داغ واست دارم..
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
دوس داری بدونی چیه اره؟
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.پس بیا...دیگه چیزی نمونده
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
چیه خسه شدی؟آره؟.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
خوب حالا چشاتو ببند تا بگم
1
2...
.
.
.
.
.
.
.



آپم
 
سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 23:9نویسندهـ محمد | |
چارلی چاپلین

چارلی چاپلین به دخترش:تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!

هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن...

 قلبت را خالی نگهدار، اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد... به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم

 

                                                              

 

 

 
سه شنبه هشتم شهریور 1390 14:57نویسندهـ محمد | |
عکسای حسین تهی
اینم عکسای خواننده مورد علاقه من:


ادامــﮧ حرفامـــ
سه شنبه یکم شهریور 1390 14:43نویسندهـ محمد | |
زندگی
زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک …
سوت داور............ بازي شروع شد!!!
دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ،
عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي…
بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
بازي تمام شد...
 زندگي را باختي
اشکاتو پاک کن همسفر
گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه

                                                               باز مي شه زندگي رو ساخت

سه شنبه یکم شهریور 1390 14:11نویسندهـ محمد | |
شکایت

همیشه کسانی از زندگی شکایت می کنند که چیزهای غیر ممکن خواسته اند.

سه شنبه یکم شهریور 1390 0:1نویسندهـ محمد | |


✖RIMA✖